آرشیو برای بخش : يادداشت روزانه
اولین روز ماه مهر ، پسر بچه با مادربزرگش رفت مدرسه ، اولین باری که میخواست از خونه دور باشه ، البته مجبور بود وگرنه خودش حاضر نبود یک دقیقه هم از اون حیاط بزرگ قدیمی دور باشه، عشقش پونزده شونزده تا مرغی بود که چندسال پیش براش خریده بودن. وقتی فهمید که باید توی کلاس تنها باشه زد زیر گریه و بالاخره به هر شکلی بود برای روز اول مدرسه برای پنج ساعت مادربزرگشو کنار خودش سر کلاس نشوند. اون بنده خدا هم که عاشق نوه اش بود اصلا از این موضوع ناراحت هم نبود. پدرش تازه چند سالی بود که معلمی رو شروع کرده بود ، اونهم حق التدریس توی مدرسه های درب و داغون ، با چندرغاز حقوق معلمی علاوه بر هزینه زندگی درس هم میخوند و هزینه های تحصیلش هم شده بود قوز بالای قوز. مادرش هم یه زن جوون مهربون بود که با این همه سختی خم به ابروش نمیاورد.
پسر بچه چهره معصوم و هیکل نحیفی داشت که باعث میشد همه اطرافیانش با یک نگاه دلسوزانه بهش محبت کنن و بعضی وقتها هم به پدر مادرش غرغر میکردن که چرا هیچی نمیدین این بچه بخوره ! اون بنده های خداهم هیچی واسش کم نذاشته بودن ولی به هر حال وضع اینطور بود.
مدتی که گذشت دیگه حضور نداشتن مادر بزرگ و دایی هاش پشت شیشه کلاس به گریه نمی انداختش و حتی چند تا دوست هم پیدا کرده بود ، اونموقع بچه تر از این حرفا بود که بدونه نا مردی یعنی چی و چطور یکی زیراب اون یکی رو میزنه و یا حتی اینکه اصلا رفاقت چیه !
سالهای اول مدرسه پشت سر هم سپری میشد و پسر بچه هنوز بهترین تفریحش سر و کله زدن با جوجه ها و مرغهاش بود. توی یه عصر بهاری وقتی که بارون خیلی تندی تازه شروع به باریدن کرده بود رفت که به مرغهاش سر بزنه ، اما صحنه ای رو دید که انتظارشو نداشت ، یکی از مرغها به طرز دلخراشی زیر بارون مرده بود، طوری که کاملا خیس شده بود و وضع چندش آوری داشت. طاقت نیاورد و زد زیر گریه ولی چه فایده ای داشت ، مدتی بعد دید که چطور یه گربه سیاه به مرغهاش حمله کرد و دوتاشونو تلف کرد ، این اولین بار بود که نسبت به یه چیز احساس نفرت میکرد. اما چه حسی داشت وقتی که دید یکی از خروسها که هنوز تاج هم در نیاورده بود یکی از مرغها رو اینقدر با نوکش زد تا مرد ، و وقتی که مرغش برای دفاع از جوجه هاش جلوی همون گربه سیاه چطور جنگید و زخمی شد ویا وقتی که یکی از مرغها یه هزارپا پیدا میکرد و میخواست جونور بیچاره رو یه گوشه ببره و نوش جان کنه یهو بقیه مرغها میریختن سرشو لقمه چرب و نرمش رو تیکه تیکه میکردن و به خودش هیچی نمیرسید. اگر پونزده بیست سال بعد این صحنه ها رو میدید ازشون کلی برداشت فلسفی میکرد اما اون فقط یه بچه بود با دنیای خودش…
امروز در خبرها دیدم که ایران برای دومین بار در تاریخ خودش بزرگترین وارد کننده گندم در دنیا شناخته شد ، در حالی که چهار سال پیش اعلام شد که در تولید گندم به خودکفایی رسیده ایم … همچنین چیزی که متوجه شدم این بود که هزینه خرید همین مقدار گندم از کشاورزان داخلی چیزی در حدود یک دوم قیمت خرید از کشورهای خارجی هزینه داره. یک عده هم گفتند که طرح خودکفایی در تولید گندم کارشناسانه نبوده و با گرانتر خریدن گندم کشاورزان مایل به کشت این محصول شدند. به نظر من اگر گندم را باقیمت واردات از کشاورزان خودمون بخرن و بتونن محصولات رو درجه بندی کنن به مراتب بهتر و موفقتر از خرید خارجی هست ، حتی اگه هزینه ها برابر بشه یه فرق بزرگ هست و اون هم خرج شدن و ورود سرمایه به این بزرگی در داخل خود کشوره. یه عزیزی تعریف میکرد که به خاطر الطافی که دولت آقای احمدی نژاد به روستاییان کرده و پول نقد تحت عنوان وام و سهام و هزار اسم دیگه به راحتی بین مردم پخش کرن دیگه کسی این حماقتو نمیکنه که بره سر زمین کشاورزی و عرق بریزه برای چندرغاز پول که اونم معلوم نیست میگیره یا نه ؟! همون بنده خدا تعریف میکرد که خیلی از زمینهای آباد که فقط به یک مقدار رسیدگی نیاز داشتن تا بار بدن توی این یکی دوساله دارن به بیابون تبدیل میشن و البته نه به خاطر کم آبی. نکته دیگه هم نوع تولید و مصرف نان در کشوره ، که اگه اصلاح بشه مصرف گندم ایران کمتر از یک سوم میزان فعلی میشه ( یقینا ) اما یک سوال مطرحه ؟ واقعا حکومت ایران از اصلاح شیوه تولید نان در کشور عاجزه ؟ چرا همیشه حرف زده میشه ولی هیچ وقت عمل نمیشه ؟ نمی دونم والا امور این مملکت به دست کیا داره میگرده ، کاش به جای اینکه روی پیشونیشون جای مهر بمونه دستاشون برای خدمت به مردم پینه میزد و شبها به جای مناجات و دعا برای رفع مشکل مملکت بیدار میموندن !
فیلم Into the Wild که هرچی سعی کردم نتونستم یک معادل فارسی مناسب براش پیدا کنم ، میشه گفت ” به سوی وحش ” یا ” به درون حیات وحش ” یا همچین چیزی. یک اثر 
بسیار زیبا و به یاد ماندنی به کارگردانی شان پن (Sean Penn) و محصول سال ۲۰۰۷ . این فیلم دو ساعت و نیمی داستان پسر جوانی (کریس)
است که بعد از فارق التحصیل شدن از دانشگاه تصمیم میگیره زندگیشو تغییر بده و آرزو ها و خواسته های درونیشو عملی کنه پس بدون اطلاع والدینش همه داراییشو به یک موسسه خیریه میبخشه و با یک کوله پشتی و وسایل ضروری سفری رو به هدف آلاسکا شروع میکنه و اکثر مسیرش هم از بین جنگلها ، دشتها و رودخانه هاست. کریس اسمش رو به الکساندر سوپرولگرد تغییر میده و در طول سفرش با آدمهای مختلفی روبرو میشه که هر کدوم نقشی در تفکرات آینده اون دارن اما کریس هیچوقت هدفش رو فراموش نمیکنه و مصمم برای رسید بهش تلاش میکنه. برای جلوگیری از لوث شدن ، خیلی از اتفاقات از جمله آخر فیلم رو نمیگم اما همینو بگم کافیه که : پنجشنبه بعد از ظهر که من این فیلمو دیدم به قدری روی من تاثیر گذاشت که جمعه ساعت شش صبح وسط کوه بودم ! و جدا از این، تاثیر زیادی توی نگرش من به زندگی داشت و مهر تایید به خیلی از اعتقادات کوچیک و بزرگم زد و البته قدری هم دردناک و شاید تلخ بود. اگر نکته دیگری از فیلم رو بخوام بهش اشاره کنم موسیقی متن فوق العاده اون هست که واقعا با حساسیت روش کار شده و انتخاب شده و اینکه داستان این فیلم بر اساس واقعیته.
تا اینجای متنو جمعه ساعت ۴/۵ صبح قبل از حرکت قصد نوشتنشو داشتم که متاسفانه نشد و با تاخیر دارم مینویسم. اما چیز دیگه ای که باید بنویسم اینه که تصمیم مهمی دارم که فردا باید انجامش بدم ، هنوز قصد پشیمون شدن ندارم ! بعد از یک سال فکر میکنم دیگه باید وقتش باشه ، یه طورهایی سنت شکنی محسوب میشه و واقعا نمیدونم لازمه یا نه (!) ولی فعلا تصمیمی که گرفتم قصد عوض شدن نداره .
اگه بخوام برای دوست مغرورم چیزی بنویسم، اینه :
همیشه سعی کردم نقطه ضعفتو یه طوری بهت گوشزد کنم که متوجهش بشی و سعی کنی ازش فاصله بگیری، با اینکه بارها ازش ضربه خوردی اما این نقطه ضعفت بیشتر از خودت به دیگران صدمه میزنه. بله باز هم میگم بیش از حد مغروری ! در حالی که توی شوخی هات هم غرور وجود داره و حالا به خاطر یک اتفاق کوچیک و در حالی که به هیچ وجه شرایط رو درک نکردی باز هم داری اشتباه گذشته ات رو تکرار میکنی. من به خاطر چند سال دوستیمون چند بار جلو اومدم تا بهت بفهمونم الکی بزرگش میکنی اما امروز که تلفنو قطع کردی به خودم گفتم دیگه تموم شد ، حالا که اینطوری میخواد ، منم دیگه اصرار نمیکنم. با اینکه میدونم اوضاع اینطور نمیمونه ولی این کارت شاید هیچ وقت از یاد ما نره. تو حتی احترام این همه گفتن ، شنیدن ، رفتن ، خندیدن و حتی گریه کردن رو هم نگه نداشتی ، فرق من و تو میدونی چیه ؟ هر دو مون مغروریم اما تو پشت سر غرورت راه میری و من میخوام به زور غرورم رو توی دستهام حمل کنم هرچند که گاهی وقتها خیلی دردناکه اما خوب درد فقط عارضه جانبی به حساب میاد…
ما مدتی زندگی میکنیم و بعد هم میمیریم ، اما چیزی که موضوع رو پیچیده اش می کنه اینه که بعدش چی میشه ؟! ساعتها روی این موضوع فکر کردم و هر بار هم هزارتا چیز دیگه ناخواسته وارد تفکراتم شده ، وقتی به مرگ فکر میکنم نا خوداگاه بیشتر تمرکزم روی زندگیه ، به نظر من یک حقیقت بزرگ پشت همه اتفاقاتی که می افته ، میبینیم و حس میکنیم وجود داره ، حقیقتی که شاید توسط چیزی که ما حواس پنجگانه مینامیم قابل درک نیست و اون حقیقت جواب همه سوالهای بدون پاسخ ما خواهد بود ، سوالهایی که از اولین متفکرها تا آخرینشون هنوز به جوابش نرسیدن. شاید مرگ تنها راه برای شناخت این حقیقت باشه. اینجاست که نظریه ها پرداخته میشن ، هرکس با توجه به ذهن و تفکراتش یک حدس میزنه و احتمال میده که قضیه ممکنه اینطور باشه . تا به حال به چیزهایی که از بهشت و جهنم شنیدیم دقت کردید، بهشت یه جایی پر نعمت و زندگی جاودانه و سرشار از اتفاقات خوب، در مورد این بهشت چی فکر میکنید؟ خسته کننده ترین ، کسل کننده ترین ، بی هدفترین و راکدترین چیز ممکن ! جایی که خبری از پیشرفت نیست ، جایی که هیچ دلیلی برای هیچ تلاشی نیست ، جایی که خوب بودن دیگه معنایی نداره ، اونهایی که دم از بهشت میزنن برای این تلاش میکنن ؟؟. یکی میگه بهشت توی همین دنیاست با تعبرهای خودش ، یکی میگه اینا همش چرنده و حرفهای مختلف اما چیزی که من بهش معتقدم اینه که بعد از مرگ خبری هست. در واقع به وجود یک یا چند بعد دیگه فکر میکنم ، شاید چون امروز علم بهش احاطه نداره ماوراء خطابش میکنیم ولی درست که فکر کنیم میبینیم که واقعا ماورای علم و حتی تصور ماست(حداقل امروز) . چیزهایی که با یک بعدی بودن (جسم) نتونستم توجیه کنم خواب ، موجودی به اسم جن ( خواهشا نگید این یارو خرافاتیه و … ، من از نزدیک شاهد وقایعی بودم که وجودش رو برام ثابت کرده ) و مسائلی از این قبیل بوده. و بالاخره دیشب ساعت ۳ که در حال بحث و مناظره بودیم (!) بنده هم یکه نظریه دادم ، طبق نظریه من که خیلی هم معتبر نیست شاید روزی برسه که اونچیزی که بهشت گفته میشه و یا به نوعی مدینه فاضله با کمک علم و در جهان برقرار بشه ( منظورم از جهان فراتر از زمینه ) . هر آدمی که امروز میمیره با توجه به نوع زندگی و تفکراتش توی یک زمان دیگه دوباره متولد میشه ( تناسخ ) و بهشت زمان و مکانیه که از وضع قبلی خیلی بهتر بوده و بالاترین درجه هم همون مدینه فاضله و بالعکسش هم اتفاق می افته ، این نکته رو در نظر بگیرید که روح در قالب زمان نیست.
به زودی خودم کلی ایراد از چیزی که گفتم خواهم گرفت اما اونچه که آرزو دارم بعد مرگ برام اتفاق بیافته اینه : خارج از محدودیت زمان از ابتدای آفرینش تا انتهاش رو ببینم و بعد یه جایی توی خلا محو بشم و دیگه وجود نداشته باشم ، همین.
پ.ن. فکر نکنید که یک آدم افسرده و نا امید نشسته داره چرت میگه (!) من به زندگی خیلی امیدوارم و به آینده زیبایی که منتظرمه فکر میکنم ، تلاشم اینه که وقتی فهمیدم که زندگیم تموم شده فقط لبخند بزنم و هیچ چیزی برای از دست دادن نداشته باشم ( متاسفم که باز از مرگ گفتم )
چیزی که مدتهاست ذهن من رو خیلی به خودش مشغول کرده مساله دین هست. اینکه آیا لازمه آدم خودش رو به دین خاصی مقید بدونه و بعد اعمال خاصی رو که مخصوصه اون دین هست رو انجام بده. امروز من فکر میکنم و یا بهتره بگم احساس میکنم که دین مجموعه بزرگی از تلقین هاست . اینکه آدم حس کنه که یک موجود بزرگتر، قویتر و بخشنده تر کنارشه و کمکش میکنه خودش یکی از عواملیه که باعث میشه افراد با ایمان بیشتر موفق باشن. می خوام طور دیگه ای موضوع رو باز کنم ، فرض کنید شما برای یک مسابقه بزرگ ورزشی آماده میشید ، شما تلاشتون رو میکنید در حالی که اعتقاد دارید برنده این مسابقه خواهید بود ، حس میکنید که هر روز قوی تر و آماده تر میشوید و حالا قبل از مسابقه احساستان به اطمینان تبدیل شده که پیروز هستید ، نتیجه چیه ؟ من فکر میکنم که این روحیه و طرز فکر موجب میشه تا شما مسابقه رو ببرید و در طول مسابقه هم هیچ مشکلی براتون پیش نیاد. یه مثال دیگه میزنم ، من وقتی صبح از خواب پا میشم به این موضوع فکر میکنم که امروز چه روز خوبی خواهد بود ، توی ذهنم تصویر موفقیت هام عبور میکنه و به هیچ وجه به این فکر نمیکنم که یک روز تکراری دیگه رو پیش رو دارم ، امروز برای من سرشار از اتفاقات خوب خواهد بود ، می تونید امتحان کنید !
اگر به دین با دقت نگاه کنیم مجموعه ای از همین تلقین های خوب رو میبینیم ، مثلا در اسلام گفته شده که پنج بار در روز نماز بخونید ، و تا دلتون بخواد هم آیه و حدیث هست که نماز خوندن باعث آرامش و موفقیت و کلی چیزهای خوبه، این همون تلقین نیست؟!. من از این و اون زیاد مشابه این حرفو شنیدم که ” … امروز نمیدونم چی شد صبح پا شدم نمازرو خوندم اصلا امروز یه روز دیگه ایه ! کارا همه راست و ریست میشه ، کلی درس خوندم ، همه باهام خوب شدن و …. ” مثل همون روزی که من از صبح سعی کردم احساس خوبی و امید رو تو خودم پرورش بدم و دیدم که همه چی خوب خوب پیش رفت. به نظر من اصل ماجرا یه چیزه ، طرز تفکر ما و ذهن ما هست که زندگی ما رو شکل میده …
پ.ن. دو دقیقه از آهنگ Same Parents از Enigma رو گوش بدید :
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
پ.ن.۲ من معمولا سعی میکنم قسمت نتیجه گیری نوشته هام رو تا جای ممکن کوتاه بنویسم ، برای اینکه کسی هم که متنو میخونه شروع کنه به نتیجه گیری کردن و یه طور هایی توی نوشته شریک بشه ، البته نکته دیگه اینه که نمی خوام خسته کننده بشه نوشته ها ، هم برای شما که می خونید و هم برای خودم که تایپ می کنم !
خوب ، این هم از امتحانات. اما چی به خیر گذشت ؟ دو تا درس ترسناک که احتمال افتادنش بود با موفقیت و به صورت ناپلئونی و کاملا لب مرز پاس شد. این از جهات زیادی خوبه و از جهاتی هم بد ! با اینکه دلایل زیادی برای خودم آوردم اما من هیچ وقت مجاب نشدم که چرا باید یک هفته نه یک ماه نه یک ترم وقت صرف حل معادلات دیفرانسیل و مساله های فیزیک کنم در حالی که رشته تخصصی من کامپیوتره . پارسال قبل از ورود به دانشگاه پیش خودم فکر میکردم که تحصیل در دانشگاه اون هم در رشته مورد علاقه ام چقدر من رو بالا خواهد کشید. اگه ۵ درصد برنامه نویسم این میشه ۱۰۰ درصد و بعد هم با یک مدرک و کلی معلومات میام بیرون ولی امروز با همه وجود میگم که اینطور نیست. دانشگاه فقط یه چیز فرمالیته است برای گرفتن یه چیز فرمالیته دیگه به اسم مدرک ( البته بماند که دانشگاه فواید زیادی داره که مفصلا در موردش خواهم نوشت بعدها !) ، نمی دونم فقط توی این مملکت اینطوریه یا جاهای دیگه هم وضع به همین منواله ؟! که البته بعید میدونم اینطور باشه. اما برگردم سر بحث قبلی و اشاره کنم به نکات مثبت و منفی قبول شدن لب مرز. نکته مثبت اینه که از خوندن دوباره یه درس که واقعا عذاب آوره راحت میشید مخصوصا وقتی که استاد جدید یک چیز کاملا متفاوت رو درس بده و بفهمید هیچ اندوخته ای از ترم قبلیتون به درد نمی خوره و نکته منفی هم تاثیرش روی معدل شماست. برای من مورد اول مهمتر بود ، حداقل برای این دو تا درس . البته یک نکته دیگه هست و اون درجه اهمیت معدل برای شماست ؟! در مورد معدل و اینکه چرا برای خیلی ها مهمه و برای خیلی ها اینطور نیست بحث میکنم ، فعلا به دلیل مسائل کاملا سری نمیگم خودم از کدوم دسته هستم !
پ.ن. Mode امروز من : خوشحال ، بیکار ، دلتنگ و طبق معمول بی خیال و آرزومند !
پیش از این قصد نوشتن در باره موضوع محرم و عزاداری و اتفاقات این روزها رو داشتم ، ولی خوب بدلیل پاره ای از مسائل و شب زنده داری ها قدری دیر شد ، اما باید نوشت !
بعد از اینکه ماه در آسمان رویت شد و اعلام کردند که محرم شده ناگهان تغییرات چشمگیری پیرامون ما اتفاق خواهد افتاد ! از فردا صبح شما با افرادی رو برو میشوید که با پیرهن مشکی و صورتی پر ریش تر (!) در حالی که چهره ای ظاهرا غمناک دارند به کلاهبرداری هایشان ادامه می دهند ، شما از فردا به مدت چند هفته کسل کننده ترین و یکنواخت ترین برنامه های تلویزیون را خواهید دید که بسیار قوی تر از قبل با مغز شما بازی خواهد کرد ، ولگردهایی که تا دیروز با صدای شهرام صولتی متوجه تماسهایشان میشدند از فردا نوع جدیدی از صداها را به عنوان زنگ موبایلشان انتخاب خواهند کرد و البته باید آمادگی شنیدن هرگونه صدا را داشته باشید تا بتوانید با این موضوع فراگیر کنار بیایید و بسیارند مواردی از این قبیل که گفتنش تکرار مکررات است .
با این مقدمه می خوام به این بحث برسم که همه اتفاقاتی که در این روزها میفته به نظر من ریشه در تلقین و عدم تفکر ما داره ، به روایت تاریخ آنچه که برای امام حسین و یارانش اتفاق افتاد از یک زاویه بسیار سخت و دردناک بود و در هر گوشه آن جهالت آدم های مختلف دیده میشه که اینچنین حادثه ای رو رقم میزنه ، اما حالا در این دوره از زمان ما همچنان از همان جاهلیتها پیروی می کنیم اما به شکلهای دیگه. چطور میشه توجیه کرد کار آدمی رو که دروغ میگه ، مال ناحق می خوره ، کم فروشی میکنه ، خیانت میکنه ، کلاه شرعی سر این و اون میذاره اونوقت شب عاشورا با صدای نکره بلند بلند گریه میکنه و توی سرو صورتش می زنه ؟ اگر در جواب من کسی بگه که به عشق امام حسینه مطمئنا در جوابش خواهم گفت ” خفه شو ! “ امام حسین به عنوان یک انسان ، آزاد زندگی کرد و مرگ با عذت رو بر زندگی با ذلت ترجیح داد اما امروزی ها زندگی با لذت رو بر همه چیز ارجح می دونن، این همه ناله و شیون در نهایت یک حال معنوی کاذب ایجاد میکنه که به فرد میگه ” تو با این کار هم دل امام حسینو بدست آوردی هم خدا از سر تقصیراتت گذشت و حالا یک قدم به بهشت جاودان نزدیکتر شده ای ” و چه تلقینی از این بالاتر ، و فراموشکاری انسان هم در اینجا به یاری خواهد آمد و اگر شخص به خاطر اشتباهاتش در عذاب بود با این روحیه مثلا الهی به راحتی آنها را فراموش خواهد کرد !
کم کم وقتش رسیده که قدری به خودمون بیایم و از این سیل عوام کمی فاصله بگیریم ، قدری به عقل و تفکرمون اعتماد کنیم ، لازمه که شک کنیم ، مطمئن باشید که لازمه !
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
پ.ن. به دلیل کمبود وقت بیشتر از این نتونستم ادامه بدم ، با ور کنید که خیلی حرف برای نوشتن هست .
اگر هنوز موزیک این پست رو گوش ندادید حتما گوش بدید چون از دستتون میره
و در نهایت به دلیل شروع امتحانات احتمالا تا مدتی خارج از دسترس باشم ، باشد که به خیر و خوشی این روزها نیز بگذرد !
در حالی که درخششی توی چشمهاشون پیداست ، لبخند میزنن و میگن ما یه روحیم در دو بدن ! همه لحظه ها رو با هم میگذرونن و هیچ راز پنهانی وجود نداره، قبل از اینکه یکی از اونها کاری بکنه اون یکی داره بهش فکر می کنه و این اتفاق تا ابد میافته و حتی هر دوی اونها توی یک لحظه میمیرند ! چیزی که تو ذهن دو جوان عاشق میگذره . اونها فقط به این فکر می کنن که با هم باشن و با اطمینان می گن که تا آخر هم با هم خواهیم موند و بزرگتر از اون اینکه بعد از این ما دو نفر نخواهیم بود بلکه یک نفریم !
مدت ها به این موضوع فکر می کردم که دو نفر در یک زندگی مشترک تا چه حد باید به طرف مقابلشون اجازه وارد شدن به مرزشون رو بدن ؟! آیا اصلا مرزی باقی می مونه ؟ به نظر من خیلی از مشکلاتی که توی زندگی مشترک به وجود میاد رعایت نکردن همین مرز هاست ، دوست دارم بیشتر بگم اما ، اما از زبان جبران خلیل جبران بشنوید :
شما با هم زاده شدید و همه جاودانه خواهید بود.
شما با هم خواهید بود تا هنگامی که بالهای سپید مرگ، روزهای شما را بپراکند.
آری … با هم خواهید بود ، حتی در خاطره خاموش خدا.
اما بگذارید که بین پیوندتان فاصله ای باشد،
و بگذارید بادهای بهشتی در میانتان به پایکوبی برخیزد.
عشق بورزید، اما از عشق هیچ پایبندی نسازید
بگذارید در میان سواحل روح هایتان دریایی مواج باشد.
جام های یکدیگر را پرکنید، اما از یک جام ننوشید.
از نان خود به یکدیگر ببخشید، اما از یک تکه نان نخورید.
بخوانید، پایکوبی کنید و شاد باشید با هم، اما مجال دهید تا هریک از شما تنها باشد،
همانگونه که تارهای عود تنهایند، اما برای یک نغمه به لرزه در می آیند.
قلبهایتان را هدیه کنید ، اما نه برای پایبند کردن یکدیگر،
که تنها ، دست زندگی قادر به برگرفتن قلبهای شماست.
با هم و کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک هم
که ستون های معبد، از هم جدایند،
و درختان بلوط و سرو، در سایه یکدیگر نمی رویند.
(کتاب پیامبر)
پ.ن. توصیه می کنم یک بار دیگه این متن رو بخونید …
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
وقتی که نوشتن بهترین راهه پس مینویسم !
البته اینجا شروع کار نیست ، از پنج سال پیش به طور پراکنده انواع وبلاگنویسی رو تجربه کردم ، اما گذر زمان باعث شد با هدف دیگه ای شروع به نوشتن کنم ، شاید قبلتر ها اصلا هدف نداشتم !
دور جدیدی از نوشتن که از شش ماه پیش توی این آدرس شروع شد و حالا با تغییر مکان می خوام حال و هوای وبلاگ رو هم کمی تغییر بدم. اینکه فقط بشینم و شکایت کنم به درد هیچکدوم ما نمی خوره ، به خاطر همین سعی میکنم به جای اینکه بن بست های خودمو نمایش بدم یه راهروی هر چند باریک بسازم ، شاید یه روزی از انتهاش یه نور سفید درخشان به چشم بخوره …
و مرامنامه این وبلاگ ( همچنان که قبلا هم بود ) اینکه هیچ چیزی اینجا نمینویسم مگر اینکه بهش اعتقاد داشته باشم . سعی میکنم از جامعه ای که توش هستیم بیشتر بنویسم و همچنین برداشتهام از چیزهایی که میبینم و میشنوم .
تا جایی که بتونم سعی میکنم برای پستهایی که میدم یک موزیک کوتاه مناسب آماده کنم ، با موسیقی خیلی بهتر میشه فضا سازی کرد.
این هم موزیک کوتاه این پست ، PopCorn از Hot Butter
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.