آرشیو برای ماه : فروردین, ۱۳۸۸

یک زندگی - بخش اول

نوشته شده در قسمت : ادبيات, داستان كوتاه, يادداشت روزانه توسط : admin

اولین روز ماه مهر ، پسر بچه با مادربزرگش رفت مدرسه ، اولین باری که میخواست از خونه دور باشه ، البته مجبور بود وگرنه خودش حاضر نبود یک دقیقه هم از اون حیاط بزرگ قدیمی دور باشه، عشقش پونزده شونزده تا مرغی بود که چندسال پیش براش خریده بودن. وقتی فهمید که باید توی کلاس تنها باشه زد زیر گریه و بالاخره به هر شکلی بود برای روز اول مدرسه برای پنج ساعت مادربزرگشو کنار خودش سر کلاس نشوند. اون بنده خدا هم که عاشق نوه اش بود اصلا از این موضوع ناراحت هم نبود. پدرش تازه چند سالی بود که معلمی رو شروع کرده بود ، اونهم حق التدریس توی  مدرسه های درب و داغون ، با چندرغاز حقوق معلمی علاوه بر هزینه زندگی درس هم میخوند و هزینه های تحصیلش هم شده بود قوز بالای قوز. مادرش هم یه زن جوون مهربون بود که با این همه سختی خم به ابروش نمیاورد.

پسر بچه چهره معصوم و هیکل نحیفی داشت که باعث میشد همه اطرافیانش با یک نگاه دلسوزانه بهش محبت کنن و بعضی وقتها هم به پدر مادرش غرغر میکردن که چرا هیچی نمیدین این بچه بخوره ! اون بنده های خداهم هیچی واسش کم نذاشته بودن ولی به هر حال وضع اینطور بود.

مدتی که گذشت دیگه حضور نداشتن مادر بزرگ و دایی هاش پشت شیشه کلاس به گریه نمی انداختش و حتی چند تا دوست هم پیدا کرده بود ، اونموقع بچه تر از این حرفا بود که بدونه نا مردی یعنی چی و چطور یکی زیراب اون یکی رو میزنه و یا حتی اینکه اصلا رفاقت چیه !

سالهای اول مدرسه پشت سر هم سپری میشد و پسر بچه هنوز بهترین تفریحش سر و کله زدن با جوجه ها و مرغهاش بود. توی یه عصر بهاری وقتی که بارون خیلی تندی تازه شروع به باریدن کرده بود رفت که به مرغهاش سر بزنه ، اما صحنه ای رو دید که انتظارشو نداشت ، یکی از مرغها به طرز دلخراشی زیر بارون مرده بود، طوری که کاملا خیس شده بود و وضع چندش آوری داشت. طاقت نیاورد و زد زیر گریه ولی چه فایده ای داشت ، مدتی بعد دید که چطور یه گربه سیاه به مرغهاش حمله کرد و دوتاشونو تلف کرد ، این اولین بار بود که نسبت به یه چیز احساس نفرت میکرد. اما چه حسی داشت وقتی که دید یکی از خروسها که هنوز تاج هم در نیاورده بود یکی از مرغها رو اینقدر با نوکش زد تا مرد ، و وقتی که مرغش برای دفاع از جوجه هاش جلوی همون گربه سیاه چطور جنگید و زخمی شد ویا وقتی که یکی از مرغها یه هزارپا پیدا میکرد و میخواست جونور بیچاره رو یه گوشه ببره و نوش جان کنه یهو بقیه مرغها میریختن سرشو لقمه چرب و نرمش رو تیکه تیکه میکردن و به خودش هیچی نمیرسید. اگر پونزده بیست سال بعد این صحنه ها رو میدید ازشون کلی برداشت فلسفی میکرد اما اون فقط یه بچه بود با دنیای خودش…

نان ، مساله این است

نوشته شده در قسمت : جامعه, يادداشت روزانه توسط : admin

امروز در خبرها دیدم که ایران برای دومین بار در تاریخ خودش بزرگترین وارد کننده گندم در دنیا شناخته شد ، در حالی که چهار سال پیش اعلام شد که در تولید گندم به خودکفایی رسیده ایم … همچنین چیزی که متوجه شدم این بود که هزینه خرید همین مقدار گندم از کشاورزان داخلی چیزی در حدود یک دوم قیمت خرید از کشورهای خارجی هزینه داره. یک عده هم گفتند که طرح خودکفایی در تولید گندم کارشناسانه نبوده و با گرانتر خریدن گندم کشاورزان مایل به کشت این محصول شدند. به نظر من اگر گندم را باقیمت واردات از کشاورزان خودمون بخرن و بتونن محصولات رو درجه بندی کنن به مراتب بهتر و موفقتر از خرید خارجی هست ، حتی اگه هزینه ها برابر بشه یه فرق بزرگ هست و اون هم خرج شدن و ورود سرمایه به این بزرگی در داخل خود کشوره. یه عزیزی تعریف میکرد که به خاطر الطافی که دولت آقای احمدی نژاد به روستاییان کرده  و پول نقد تحت عنوان وام و سهام و هزار اسم دیگه به راحتی بین مردم پخش کرن دیگه کسی این حماقتو نمیکنه که بره سر زمین کشاورزی و عرق بریزه برای چندرغاز پول که اونم معلوم نیست میگیره یا نه ؟! همون بنده خدا تعریف میکرد که خیلی از زمینهای آباد که فقط به یک مقدار رسیدگی نیاز داشتن تا بار بدن توی این یکی دوساله دارن به بیابون تبدیل میشن و البته نه به خاطر کم آبی. نکته دیگه هم نوع تولید و مصرف نان در کشوره ، که اگه اصلاح بشه مصرف گندم ایران کمتر از یک سوم میزان فعلی میشه ( یقینا ) اما یک سوال مطرحه ؟ واقعا حکومت ایران از اصلاح شیوه تولید نان در کشور عاجزه ؟ چرا همیشه حرف زده میشه ولی هیچ وقت عمل نمیشه ؟ نمی دونم والا امور این مملکت به دست کیا داره میگرده ، کاش به جای اینکه روی پیشونیشون جای مهر بمونه دستاشون برای خدمت به مردم پینه میزد و شبها به جای مناجات و دعا برای رفع مشکل مملکت بیدار میموندن !

عاشق عشق

نوشته شده در قسمت : ادبيات, داستان كوتاه توسط : admin

اونو دوست داشت ؟ بعد از گذشت مدتها هنوز مطمئن نبود ، سالها بود که بهش فکر میکرد ، براش بهترین آرزوهارو داشت ، بارها به خاطر اون از یه نیاز بزرگش چشم پوشیده و قدم زدن تنهایی زیر بارونو به خودش تحمیل کرده بود ، اون نیاز داشت که حتی برای یک لحظه کنارش نفس بکشه. شب های زیادی به یادش چشمهاش رو روی هم گذاشته بود و خیلی از شبها هم چشمهاش روی هم نرفت . اما امروز همه چی براش محیا بود ، انگار که دعاهاش جواب داده شدن ، نفس عمیقی کشید و سعی کرد ضربان قلبشو کنترل کنه ، جلو رفت و همینطور جلوتر ، حالا مقابلش بود ولی نیروی غریبی توی پاهاش بود که اونو با خودش میبرد ، یک ثانیه هم نشد که به چشمهاش نگاه کرد ، همون چشمها که همه دقیقه هاشو پر کرده بود ، اما اینبار چیز دیگه ای توی دلش بود ، تردید توی وجودش به مبارزه بلند شده بود و همه علاقشو زیر ضربه های محکم تازیانش گرفته بود ، زیر لب گفت ” دوستش دارم ؟” و با همه سرزنشهاش ، بغضهاش ، تردیدهاش و برق کودکانه ای که توی چشمهاش بود به راهش ادامه داد تا یه هوای دل انگیز دیگه رو زیر قطره های ریز بارون تنهایی قدم بزنه .

اون عاشق بود و از عاشق بودنش حسابی لذت میبرد ، عاشق ِ عاشق بودن ، عاشق عشق. اما فراموش کرده بود که همیشه هم هوا روشن و نمناک و خوش نیست. از بین ابرهای سفید و آبی پرتویی از نور خورشید با لطافت تمام صورتشو لمس میکرد و خستگی و خواب آلودگی لذت بخشی همه وجودش رو پر میکرد، یه جور حالت خلسه یا مستی.