اگه بخوام برای دوست مغرورم چیزی بنویسم، اینه :
همیشه سعی کردم نقطه ضعفتو یه طوری بهت گوشزد کنم که متوجهش بشی و سعی کنی ازش فاصله بگیری، با اینکه بارها ازش ضربه خوردی اما این نقطه ضعفت بیشتر از خودت به دیگران صدمه میزنه. بله باز هم میگم بیش از حد مغروری ! در حالی که توی شوخی هات هم غرور وجود داره و حالا به خاطر یک اتفاق کوچیک و در حالی که به هیچ وجه شرایط رو درک نکردی باز هم داری اشتباه گذشته ات رو تکرار میکنی. من به خاطر چند سال دوستیمون چند بار جلو اومدم تا بهت بفهمونم الکی بزرگش میکنی اما امروز که تلفنو قطع کردی به خودم گفتم دیگه تموم شد ، حالا که اینطوری میخواد ، منم دیگه اصرار نمیکنم. با اینکه میدونم اوضاع اینطور نمیمونه ولی این کارت شاید هیچ وقت از یاد ما نره. تو حتی احترام این همه گفتن ، شنیدن ، رفتن ، خندیدن و حتی گریه کردن رو هم نگه نداشتی ، فرق من و تو میدونی چیه ؟ هر دو مون مغروریم اما تو پشت سر غرورت راه میری و من میخوام به زور غرورم رو توی دستهام حمل کنم هرچند که گاهی وقتها خیلی دردناکه اما خوب درد فقط عارضه جانبی به حساب میاد…
به مناسبت نمایش یک قسمت دیگر از این سریال n قسمتی تصمیم گرفتم چیزی هم در باب این سریال بنویسم، بیشتر از هر چیزی به عنوان یک بیننده عادی تلویزیون که اتفاقا فیلمهای زیادی دیده و میبینه ! به نظر من این سریال یکی از ضعیف ترین کارهای صدا و سیماست البته از زحمات و هزینه های زیادی که صرف این برنامه شده نمیگذرم اما برای حرفهام دلیل دارم. یکی از مهمترین جاذبه های یک فیلم یا سریال خط داستانی اون هست ، چیزی که بیننده رو برای دیدن سریال تا هفته بعد منتظر نگه داره در “یوسف پیامبر” وجود نداره، اتفاقات زیادی معمولا نمی افته و به جای عمق دهی به حوادث فقط ظواهر اون هم به طور سطحی و کشدار به نمایش در میاد. بازی بازیگران فیلم خوبه اما شخصیتهای فیلم آدم را یاد کارتونهای سالهای بچگی می اندازه! یک عده آدم بد (کاهنان معبد) که فقط به خاطر خوردن نون مردم اونها رو مجبور به پرستش یک خدا کردن و البته این آدم بدها بیش از حد ابله و بی سیاست هستند و نقشه هایی که میکشن هم واقعا جای تامل داره !!! در مقابل یک آدم خوب قرار داره که برای مردم مثل یک جرقه است ، مردمی که همه خداپرست و آزادی خواه بالقوه هستند و چند هزار سال منتظر آمدن یوسف بوده اند تا بیاید و آنها را به راه راست هدایت کند ! در هر قسمت از سریال بعد از نطقهای یوسف و یا ناله های زلیخا دو الی پنج نفر سیاهی لشکر دور هم جمع میشوند و به مدح یوسف و یا متهم کردن زلیخا به بوالهوسی میپردازند و در نهایت هم چند لعن و نفرین نثار آمون و کاهنان معبد می کنن و بلافاصله پراکنده میشن. در واقع هیچ چیزی به اسم اعتقاد قبل از آمدن یوسف در مردم مصر وجود نداره و همه جز شمار خیلی کمی ضمن پرستش آمون آن را سنگی ضعیف و به درد نخور می دونن که هیچ کمکی بهشون نمیکنه ولی در عین حال ظاهرا بهش خیلی وفادارن !
سبک درگیری های دو جناح خیر و شر هم دقیقا آدم رو یاد کارتونهای قدیمی میاندازه ، گروه خوب داره برای مردم کارهای خوبی میکنه و در مقابل، گروه بد به سنگ اندازی های بچه گانه اش ادامه میده و رئیس بدها همیشه دچار دماغ سوختگی میشه ! از نکات دیگری که به اون میتونم اشاره کنم محیط و جامعه ایه که داستان درش به نمایش در اومده ، این محیط اصلا به تمدن بزرگ و چند هزار ساله مصر باستان شباهت نداره و بیشتر شبیه یک روستای بزرگه و آخرین چیزی که قصد گفتنش رو دارم طولانی کردن بی مورد فیلم هست ، مثل اینکه هر چی تعداد قسمتها بیشتر باشه فیلم بهتر خواهد بود !
در کل سریال رو ضعیف میبینم و حقیقتش به جز چند قسمت بقیه رو نگاه نکردم چون اعتقاد دارم از دید دست اندرکاران این سریال وقت بیننده ها زیاد ارزش نداره. جالبه نکته ای رو هم بگم که طبق چیزی که تاریخ میگه فرعون آخناتون اولین فرعون در مصر بود که آیین یکتا پرستی رو رواج داد اما با توجه به سابقه اعتقادات کهن مصر و همایت مردم از اونها این تغییر صورت نگرفت و آمون به جایگاه خودش در بین مردم بازگشت، قضیه به همین سادگی ها که سریال یوسف پیامبر تعریف می کنه نیست !
ما مدتی زندگی میکنیم و بعد هم میمیریم ، اما چیزی که موضوع رو پیچیده اش می کنه اینه که بعدش چی میشه ؟! ساعتها روی این موضوع فکر کردم و هر بار هم هزارتا چیز دیگه ناخواسته وارد تفکراتم شده ، وقتی به مرگ فکر میکنم نا خوداگاه بیشتر تمرکزم روی زندگیه ، به نظر من یک حقیقت بزرگ پشت همه اتفاقاتی که می افته ، میبینیم و حس میکنیم وجود داره ، حقیقتی که شاید توسط چیزی که ما حواس پنجگانه مینامیم قابل درک نیست و اون حقیقت جواب همه سوالهای بدون پاسخ ما خواهد بود ، سوالهایی که از اولین متفکرها تا آخرینشون هنوز به جوابش نرسیدن. شاید مرگ تنها راه برای شناخت این حقیقت باشه. اینجاست که نظریه ها پرداخته میشن ، هرکس با توجه به ذهن و تفکراتش یک حدس میزنه و احتمال میده که قضیه ممکنه اینطور باشه . تا به حال به چیزهایی که از بهشت و جهنم شنیدیم دقت کردید، بهشت یه جایی پر نعمت و زندگی جاودانه و سرشار از اتفاقات خوب، در مورد این بهشت چی فکر میکنید؟ خسته کننده ترین ، کسل کننده ترین ، بی هدفترین و راکدترین چیز ممکن ! جایی که خبری از پیشرفت نیست ، جایی که هیچ دلیلی برای هیچ تلاشی نیست ، جایی که خوب بودن دیگه معنایی نداره ، اونهایی که دم از بهشت میزنن برای این تلاش میکنن ؟؟. یکی میگه بهشت توی همین دنیاست با تعبرهای خودش ، یکی میگه اینا همش چرنده و حرفهای مختلف اما چیزی که من بهش معتقدم اینه که بعد از مرگ خبری هست. در واقع به وجود یک یا چند بعد دیگه فکر میکنم ، شاید چون امروز علم بهش احاطه نداره ماوراء خطابش میکنیم ولی درست که فکر کنیم میبینیم که واقعا ماورای علم و حتی تصور ماست(حداقل امروز) . چیزهایی که با یک بعدی بودن (جسم) نتونستم توجیه کنم خواب ، موجودی به اسم جن ( خواهشا نگید این یارو خرافاتیه و … ، من از نزدیک شاهد وقایعی بودم که وجودش رو برام ثابت کرده ) و مسائلی از این قبیل بوده. و بالاخره دیشب ساعت ۳ که در حال بحث و مناظره بودیم (!) بنده هم یکه نظریه دادم ، طبق نظریه من که خیلی هم معتبر نیست شاید روزی برسه که اونچیزی که بهشت گفته میشه و یا به نوعی مدینه فاضله با کمک علم و در جهان برقرار بشه ( منظورم از جهان فراتر از زمینه ) . هر آدمی که امروز میمیره با توجه به نوع زندگی و تفکراتش توی یک زمان دیگه دوباره متولد میشه ( تناسخ ) و بهشت زمان و مکانیه که از وضع قبلی خیلی بهتر بوده و بالاترین درجه هم همون مدینه فاضله و بالعکسش هم اتفاق می افته ، این نکته رو در نظر بگیرید که روح در قالب زمان نیست.
به زودی خودم کلی ایراد از چیزی که گفتم خواهم گرفت اما اونچه که آرزو دارم بعد مرگ برام اتفاق بیافته اینه : خارج از محدودیت زمان از ابتدای آفرینش تا انتهاش رو ببینم و بعد یه جایی توی خلا محو بشم و دیگه وجود نداشته باشم ، همین.
پ.ن. فکر نکنید که یک آدم افسرده و نا امید نشسته داره چرت میگه (!) من به زندگی خیلی امیدوارم و به آینده زیبایی که منتظرمه فکر میکنم ، تلاشم اینه که وقتی فهمیدم که زندگیم تموم شده فقط لبخند بزنم و هیچ چیزی برای از دست دادن نداشته باشم ( متاسفم که باز از مرگ گفتم )