یک زندگی - بخش اول
اولین روز ماه مهر ، پسر بچه با مادربزرگش رفت مدرسه ، اولین باری که میخواست از خونه دور باشه ، البته مجبور بود وگرنه خودش حاضر نبود یک دقیقه هم از اون حیاط بزرگ قدیمی دور باشه، عشقش پونزده شونزده تا مرغی بود که چندسال پیش براش خریده بودن. وقتی فهمید که باید توی کلاس تنها باشه زد زیر گریه و بالاخره به هر شکلی بود برای روز اول مدرسه برای پنج ساعت مادربزرگشو کنار خودش سر کلاس نشوند. اون بنده خدا هم که عاشق نوه اش بود اصلا از این موضوع ناراحت هم نبود. پدرش تازه چند سالی بود که معلمی رو شروع کرده بود ، اونهم حق التدریس توی مدرسه های درب و داغون ، با چندرغاز حقوق معلمی علاوه بر هزینه زندگی درس هم میخوند و هزینه های تحصیلش هم شده بود قوز بالای قوز. مادرش هم یه زن جوون مهربون بود که با این همه سختی خم به ابروش نمیاورد.
پسر بچه چهره معصوم و هیکل نحیفی داشت که باعث میشد همه اطرافیانش با یک نگاه دلسوزانه بهش محبت کنن و بعضی وقتها هم به پدر مادرش غرغر میکردن که چرا هیچی نمیدین این بچه بخوره ! اون بنده های خداهم هیچی واسش کم نذاشته بودن ولی به هر حال وضع اینطور بود.
مدتی که گذشت دیگه حضور نداشتن مادر بزرگ و دایی هاش پشت شیشه کلاس به گریه نمی انداختش و حتی چند تا دوست هم پیدا کرده بود ، اونموقع بچه تر از این حرفا بود که بدونه نا مردی یعنی چی و چطور یکی زیراب اون یکی رو میزنه و یا حتی اینکه اصلا رفاقت چیه !
سالهای اول مدرسه پشت سر هم سپری میشد و پسر بچه هنوز بهترین تفریحش سر و کله زدن با جوجه ها و مرغهاش بود. توی یه عصر بهاری وقتی که بارون خیلی تندی تازه شروع به باریدن کرده بود رفت که به مرغهاش سر بزنه ، اما صحنه ای رو دید که انتظارشو نداشت ، یکی از مرغها به طرز دلخراشی زیر بارون مرده بود، طوری که کاملا خیس شده بود و وضع چندش آوری داشت. طاقت نیاورد و زد زیر گریه ولی چه فایده ای داشت ، مدتی بعد دید که چطور یه گربه سیاه به مرغهاش حمله کرد و دوتاشونو تلف کرد ، این اولین بار بود که نسبت به یه چیز احساس نفرت میکرد. اما چه حسی داشت وقتی که دید یکی از خروسها که هنوز تاج هم در نیاورده بود یکی از مرغها رو اینقدر با نوکش زد تا مرد ، و وقتی که مرغش برای دفاع از جوجه هاش جلوی همون گربه سیاه چطور جنگید و زخمی شد ویا وقتی که یکی از مرغها یه هزارپا پیدا میکرد و میخواست جونور بیچاره رو یه گوشه ببره و نوش جان کنه یهو بقیه مرغها میریختن سرشو لقمه چرب و نرمش رو تیکه تیکه میکردن و به خودش هیچی نمیرسید. اگر پونزده بیست سال بعد این صحنه ها رو میدید ازشون کلی برداشت فلسفی میکرد اما اون فقط یه بچه بود با دنیای خودش…


آزاده گفته است :
سلام خوبی؟ کم پیدایی؟حال و بالت چطوره؟ چه غم انگیز نوشتی؟
اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ق.ظ
آزاده گفته است :
کجایی پسر؟
اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۴ ق.ظ