عاشق عشق
اونو دوست داشت ؟ بعد از گذشت مدتها هنوز مطمئن نبود ، سالها بود که بهش فکر میکرد ، براش بهترین آرزوهارو داشت ، بارها به خاطر اون از یه نیاز بزرگش چشم پوشیده و قدم زدن تنهایی زیر بارونو به خودش تحمیل کرده بود ، اون نیاز داشت که حتی برای یک لحظه کنارش نفس بکشه. شب های زیادی به یادش چشمهاش رو روی هم گذاشته بود و خیلی از شبها هم چشمهاش روی هم نرفت . اما امروز همه چی براش محیا بود ، انگار که دعاهاش جواب داده شدن ، نفس عمیقی کشید و سعی کرد ضربان قلبشو کنترل کنه ، جلو رفت و همینطور جلوتر ، حالا مقابلش بود ولی نیروی غریبی توی پاهاش بود که اونو با خودش میبرد ، یک ثانیه هم نشد که به چشمهاش نگاه کرد ، همون چشمها که همه دقیقه هاشو پر کرده بود ، اما اینبار چیز دیگه ای توی دلش بود ، تردید توی وجودش به مبارزه بلند شده بود و همه علاقشو زیر ضربه های محکم تازیانش گرفته بود ، زیر لب گفت ” دوستش دارم ؟” و با همه سرزنشهاش ، بغضهاش ، تردیدهاش و برق کودکانه ای که توی چشمهاش بود به راهش ادامه داد تا یه هوای دل انگیز دیگه رو زیر قطره های ریز بارون تنهایی قدم بزنه .
اون عاشق بود و از عاشق بودنش حسابی لذت میبرد ، عاشق ِ عاشق بودن ، عاشق عشق. اما فراموش کرده بود که همیشه هم هوا روشن و نمناک و خوش نیست. از بین ابرهای سفید و آبی پرتویی از نور خورشید با لطافت تمام صورتشو لمس میکرد و خستگی و خواب آلودگی لذت بخشی همه وجودش رو پر میکرد، یه جور حالت خلسه یا مستی.

